یک روز از روزهای گرم تابستان بود که با پسر خاله ام محسن از کنار خانه محمد زمان دایی پدر می گذشتیم .انبوه جمعیت توجه مرا به خود جلب کرد .تعدادی از افراد سپاهی ایستاده بودند .از نگرانی که در چهره داشتند می شد فهمید که اتفاق ناگواری افتاده است .
ما نیز کنجکاوانه ایستادیم وگوش هایمان را تیز کردیم تا شاید متوجه شویم چه اتفاقی افتاده است .واز حرف های پاسداری که با دایی پدرم صحبت می کرد متوجه شدم .که حمید پسرش به شهادت رسیده است .
حمید را خیلی ندیده بودم. وتنها یک چهره معصومانه وجوان از او در ذهنم نقش بسته .سن وسالی نداشت .اما برای دفاع از کشورش در آبادان مانده بود .و با دشمنان بعثی می جنگید ودر این راه هم به شهادت رسید .روحش شاد ویادش گرامی .شاید حمید خواجویی یکی از اولین شهدای روستای ملک آباد بود .
برچسب: خواجویی,
نویسنده: ساناز رستمیان