خرید بک لینک
از آمدن ما به بندر عباس یک سال می گذشت .وروزهای گرم تابستان یواش یواش می آمد .امتحانات ما کلاس اولی ها تمام شد .وما آماده می شدیم که بار سفر را بندیم وبه ملک آباد برویم .همه اسباب واثاثیه را مادر جمع کرد ومثل اینکه با سختیهای که در این یک سال کشیده بود .قصد باز گشت به بندر را نداشت .ما هم در آن عالم کودکی خود از رفتن به شهر ودیار خود خوشحال بودیم .

هر چند راهی خسته کننده بود .اما زمانی که به ملک آباد رسیدیم .این خستگی رافراموش کردیم .شب بود وهوا خنک ودلپذیر وبرای ما که به هوای گرم وشرجی عادت کرده بودیم هنوز سرد .شب را به خانه خاله عذرا رفتیم .وقرار شد تا آماده شدن خانه چند روزی را در آنجا بمانیم .همان شب من وپسر خاله ام محسن به سراغ کتابهای درسی امان رفتیم .او هم کلاس اول بود وهنوز امتحاناتش تمام نشده بود .از اینکه با او بودم خوشحال به رختخواب رفتم .وبا این فکر که فردای خوب خواهیم داشت .

با بیرون آمدن خورشید از زیر رختخواب سیاه خود ما هم از زیر رختخواب بیرون آمدیم .وصورتمان را با آب سرد ونسیم صبحگاهی نوازش دادیم .صبحانه را با عجله خوردم وبا محسن به طرف خانه خشت وگلی مان رفتیم .سر از پا نمی شناختم ووقتی به خانه رسیدیم .به تمام آن سر زدم .به هر طرف که نگاه می کردم علفهای هرز بود وخار وخاشاک /خانه بوی تنهایی گرفته بود .واز نبود صاحبش دلتنگ وغمگین شده بود .

حتی تنور خانه هم در نبود ما پیر وفرتوت شده بود .اما بعد از چند روز خانه مرتب شد .ومن هم خوشحال از زندگی در روستا گاهی به مفازه زیاد علی باز می رفتم . تابلوی قدیمی سر در مغازه اش که تبیلغ نوشابه پپسی وکانا دا بود مرا گاهی وسوسه می کرد که کیک ونوشابه ای بخرم .اما طعم بستنی قیفی پاک را هیپگاه فراموش نمی کنم .با پسر حاج زیاد دوست شدم وعباس یکی از دوستان دوران کودکی من در ملک آباد بود .عباس پسر با ادب ومهربانی بود ..

روزهای تابستان سریعتر می گذشت .ومن نیز از با حرص وولع حتی از خواب ظهر هم می گذشتم .وبازی های کودکانه را از دست نمی دادم .یادش بخیر یکی از تفریحات من وپسر خاله ام شنا وآب بازی در حوض موتور عمیق بود .اصطلاحی که آن روزها بکار می بردیم /(بریم سر موتور آب بازی )یا موتور عمیق یا موتور شرکتی .موت.ور الله آباد .موتور کاظم آباد .صالح آباد .وغیره ...جاهایی بود که در فصل تابستان استخر رایگان شنا کردن ما بچه ها بود .

وگاهی هم شیطنت های کودکانه بین راه ورفتن به میان گندم زارها وجالیزهای وباغ های مردم .وچه لذتی داشت خوردن هندوانه با آن دست های خاک آلود وترس از آمدن صاحب جالیز .

وگاهی هم هندوانه را می شکستم وبه طرف هم پرتاب می کردیم .یادش بخیر توت سیاه موتور صالح آباد عجب توتی بود .گاهی با پسر عمه شهر بانو به آتجا می رفتیم وتوت می خوردیم .

الله آباد یکی از جاهایی بود که بیشتر با پسر خاله هایم به آنجا می رفتم .وگاهی هم ظهر آنجا می ماندیم ونهار را مهمان حاج عوض می شدیم .مردی مهربان وزحمت کش که در زیر سابه های درختان انگور سفره را پهن می کرد .وکشک وبادمجان ویا آبگوشت را با نان های خانگی خاله می خوردیم .لذت خوردن کشک وبادمجان با نان محلی را آن هم در زیر سایه درختان وبه دور از هیاهوی شهر تنها کودکان طبیعت پاک روستا می دانند وبس .شاید یکی از آرزوهای من خوردن دوباره آن کشک وبادمجان با نان محلی وبا همان ظعم باشد .طعمی خاص که دیگر تکرار نمی شود .طعمی با سادگی وطعمی با مهربانی وطعمی با آرزوهای کودکی .

یادش بخیر سابه خوش الله آباد چه درخت بزرگ ومهربانی که سابه خود را از هیچکس دریغ نمی کرد .یادش بخیر زرد آلوهای کنار جاده ویادش بخیر جاده خاکی که تا ملک آباد پیاده می رفتیم .وـن مرغداری که مرغانش همیشه از دست ما عاصی بودند .گاهی در بین راه به سراغ مرغداری می رفتیم وویک جیغ وفریاد وبعد هم فرار جوجه های بیچاره وافتادن آنها بر روی هم .گاهی دلم برای جوجه وترس آنها از فریاد ما می سوخت که وحشت زده به روی هم می افتادند .اما امان از شیطنت های کودکانه !

همه از دست ما عاصی بودند .اما هرگز بازیهای کودکانه ما را خراب نمی کردند .وما را با شینطت هایمان تنها می گذاشتند .در راه باز گشت به روستا در آن جاده خاکی گاهی به پشت سر خود نگاه می کردم .وخورشید را که در حال رفتن به پشت کوه ها بود نظاره می کردم .وگاهی که می دیدم هنوز با غروبش وقت دارم .با دوستانم به سراغ چاه قنات می رفتیم .تکه سنگی به داخل چاه می انداختیم .وبا یک فریاد صد ها گنجشک بود .که از چاه بیرون می آمدند وهیچگاه دلم نمی آمد آنها را با چوب بزنم .اما بعضی از بچه های بزرگتر با چوب شکار خوبی می کردند وهنگام بیرون آمدن گنجشکها حسابی شکار می کردند .

وگاهی در این راه خاکی وانتی ما را می دیدید وما هم با اشتیاق سوار می شدیم .ولذت می بردیم از اینکه بالای وانت ایستاده ایم وباد به صورتمان می خورد .

وگاهی هم با موتور ایژ حاج عوض به خانه می آمدیم .


برچسب: نویسنده: ساناز رستمیان تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 23:44

صفحه بندی