خرید بک لینک
دیگر به خوبی الفبای جنگ را آموخته بودم .وجودم سر شار از کینه ونفرت بر علیه دشمن شده بود .حتی داستان جنگ را شروع به خواندن کرده بودم .وگهگاهی شعر های جنگ را حفظ می کردم .همه جا حال وهوای جنگ داشت .واگر کمی با دقت به اطراف نگاه می کردی .آثار جنگ را می دیدی .

روستای ما نیز با اینکه از میدان جنگ فرسنگها فاصله داشت .اما گاهی بوی باروت وشهادت می داد .آرزویم شده بود پوشیدن لباس پلنگی وگرفتن اسلحه ورفتن به جنگ .الان که به آن روزها فکر می کنم .حتی برای خودم هم این آرزو سنگین است .که چگونه یک کودک 8ساله که باید به فکر بازی های کودکانه باشد به فکر جنگ بود.پدر تازه به مرخصی آمده بود .وبا اصرار من به پایگاه رفتیم .تا اسم مرا در بسیج بنویسد .

آنروزها عضویت در بسیج هیچ مزایایی نداشت !اما من دوست داشتم که یک خط از کتاب داستان دفاع وشهادت باشم .من نیز دوست داشتم در یکی از صفحات عشق وایثار وگذشت ومهربانی جای داشته باشم .روح کودکانه منبا بی رحمی وکشتار انسانهای بیگناه سازگار نبود .اما هرگز آن صفحات خونین جنگ را دوست نداشتم .اما من عاشق وطن وسرزمینم بود .واط همان کودکی صفحات نقشه ایران را دوست داشتم .آنهم بدون هیچ تغییر !

آن غروب زیبا را که خورشید چادر مشکیش را بر دوشش انداخته بود وگونه های سرخش همانند آهن مذاب می درخشید .را هرگز فراموش نمی کنم .پدر دست مرا در دستانش گرفت .وبا قامتی استوار و چهره ای از رضایت وافتخار به طرف پایگاه حرکت کردیم .هیچوقت پدر را اینگونه شاد ندیده بودم .گرمای دستش حس عجیبی به من می داد .

به جلوی پایگاه رسیدیم .عده ای از جوانان بیرون پایگاه نشسته بودند .با پدر به سمت مسول پایگاه رفتیم .واز او خواست که اسم مرا در بسیج بنویسد . .او نیز از من پرسید دوست داری که چه کمکی به ما کنی !

ومن نیز با آهنگی کودکانه گفتم .اسلحه ای بگیرم ونگهبانی بدهم .هنوز جملاتم تمام نشده بود .که صدای خنده اطرافیان مرا به خود آورد .مات ومبهوت شدم که چه گفته ام ؟

در این افکار بود م.که او دستم را فشرد وگفت از فردا صبح به اینجا بیا ودر کارهها به ما کمک کن .واز فردا آن روز من تعطیلات تابستان را به پایگاه می رفتم .وبا آدم هایی آشنا شدم .که در زندگی من تاثیر زیادی داشتند .ودرسه هایی آموختم .که هرگز در جای دیگر نیاموختم .

گاهی که فضای بسیج آن موقع را با امروز مقایسه می کنم .به عظمت آن انسانها بیشتر پی می برم . آن روزها بسیجی شدن یعنی رفتن به سمت شهادت .آن روزها بسیجی شدن یعنی فدا کردن جان خود در راه وطن .

بایت عضویت داوطلبانه در بسیج نه امتیازی می دادند ونه ...!

اما عشق حرف اول را می زد .حس مهربانی وکمک به هم نوع در تک تک بچه ها ی بسیج بود .کسی برای کسر خدمت بسیجی نمی شد .کسی برای ریا وتظاهر لباس بسیجی نمی پوشید .اکثریت هدفشان وقلبشان ونیتشان یکی بود .واین یکرنگی را می شد در تک تک چهر های بچه های بسیج مشاهده کرد .

بهر حال من دیگر عضو بسیج شده بودم اما نمی دانم چرا هنوز احساس می کردم که یک بسیجی کامل نشده ام .وقتی در تلویزیون بسیجیان دیگر را می دیدم که با اسلحه ولبلس نظامی به قلب دشمن هجوم می برند .وخواب احت را آز انها می گیرند .احساس نقص می کردم .نگاهی به خود می کردم .وفکر می کردم که برای بسیجی شدن باید یک دست لباس پلنگی ویک اسلحه کلاشینکف داشت .اینجا بود که دوباره بهانه های کودکانه من شروع شد .وهر وقت دایی عبدالحسین را می دیدم .از او که آن موقع یک رزمنده بود .می خواستم که هذ وقت به جبهه رفت برای من یک دست لباس بسیجی بیاورد .

شاید آن روزها من جوگیر شده ب.دم !البتع هنوز صفحات اول کتاب جنگ را تجربه می کردم .وتازه الفبای جنگ را می آموختم .اما بعد ها متوجه شدم اگر بسیجی شدن با لباس واسلحه بود .باید تمام نظامیان دنیا بسیجی می شدند .براستی یک بسیجی با دیگران تفاوت داشت .واین را با اسلحه ولباس به دست نیاورده بودند .بلکه با نیروی ایمان وعشق به وطن به دست آورده بودند .

آن موقع گاهی احمد شول که یکی از فرماندهان سپاه بود .به پایگاه می آمد .در اولین برخورد با من گرم گرفت .مهربان بود وخوش سیما ونورانیت خاصی در چهره اش می شد دید .چشمانش را اکثر اوقات به زمین می دوخت .

از آشنایی من با او چند ماهی نمی گذشت .که من شیفته تواضع وفروتنی او شدم .وتا مدتها آرزویم این بود که فرمانده سپاه شوم !

یک روز که من در رویاهای کودکانه غرق بودم .صدای مهربان او مرا به خود آورد .او از من خواست که سلاحش را بیاورم .دوستش گفت سنگین است .نمی تواند.واو که از علاقه من به اسلحه می دانست .با اطمینان گفت .می تواند !با شوق به طرف اتاق رفتم واسلحه کلاشینکف را که آن موقع حداقل نصف قد من بود .را آوردم .این اولین باری بود که یک اسلحه واقعی را لمس می کردم .وسنگینی آن را حس می کردم .

اسلحه را به سردار شول دادم واو نیز از خوشحالی من خوشحال شد وخداحافظی کرد .از آن موقع به بعد او را کمتر می دیدم .چون اکثر اوقات در جبهه بود .گهگاهی که از جبهه به روستایمان می آمد اواز سرزمین عشق مرخصی می گرفت .به خانه معبودش می آمد .وشب های جمعه با صدای حزن انگیزش دعای کمیل را می خواند .وانقدر زیبا می خواند که آدمی را به ذکر ویاد خدا متوجه می کرد .

سردار احمد شول بلاخره در یکی از عملیات های به شهات رسید .اما خاطره این بسیجی واقعی همیشه در ذهن من ماندگار شد .که بسیجی تنها به ریش وسجاده وچفیه نیست .بسیجی یعنی مرام عاشقی .بسیجی یعنی از خود گذشتن وخود را فدا کردن نه مردم را زدن !بسیجی یعنی دوری از سیاست و ریا کاری نه سیاسی کاری

شاید اگر من نیز بسیجیان واقعی را ندیده بودم .امروز مثل خیلی ها دیدگاهم نسبت به بسیج دیدگاه خوبی نبود .باید واقعیت را قبول کرد که بعد ار اتمام جنگ بسیج نتوانست رسالت وبار سنگین ارزشهای خود را به نسل های بعدی منتقل کند .وبا دخالتهای بی مورد در جامعه به تدریج از نسل جوان دور شد .جدا شدن افراد مخلص وپاک از بدنه بسیج صدمات جبران ناپذیری به این شجره طیبه زده است .اما می شود دوباره این درخت نوپای انقلاب را مدیریت کرد .ودر جهت ایجاد وحدت ملی وکمک های داوطلبانه به مردم از آن استفاده کرد واز این نهاد مردمی بهره برداری سیاسی نکرد .وآن را با جوانان در گیر نکرد .

برچسب: عضویت در بسیج,عضویت در بسیج فعال,عضویت در بسیج مهندسین,عضویت در بسیج دانشجویی,عضویت در بسیج اینترنتی,عضویت در بسیج به صورت اینترنتی,عضویت در بسیج مهندسین تهران,عضویت در بسیج سایبری,عضویت در بسیج مساجد,عضویت در بسیج خواهران, نویسنده: ساناز رستمیان تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 23:44

صفحه بندی